X
تبلیغات
خمول
خمول
صاحب اصلیش ...
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 فروردین1393 توسط خمول
فرزند دومم رو باردار بودم که سیدی نورانی رو به خواب دیدم.

بهم گفت: " فرزندت پسره، اسمش رو حسین بذار. "

و ادامه دادند ...

" ." ازش خوب نگهداری کنید که نزد شما امانته و به زودی به سوی ما بر می گرده

از قبلِ تولد حسین فهمیدم که خیلی زود باید این پسر رو به صاحب اصلیش برگردونم ...


من از دیار حبیب و غریب می آیم                                   ز شهر ناله و شیب خضیب می آیم

هنوز ناله مادر به گوش می آمد                                        ز شهر روضه و امن یجیب می آیم


نائب الزیاره همه ی عزیزان بودیم

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
آقا داره میاد
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 فروردین1393 توسط خمول

یکی از بچه های تخریب مجروح شده بود.

وقتی بچه های حمل مجروح اون رو می بردند، وسط راه گفت: " نگه دارید! چرا من رو دور می کنید؟ "

بچه ها پرسیدند: " داداش! تو رو از چی دور می کنیم؟ "

گفت: " آقا داره میاد و شما دارید من رو دور می کنید! چرا این کار رو می کنید؟ "

***

نوروز سر سفره ی ارباب هستیم                               سالی که نکوست از بهارش پیداست ...

با سلام

عازم کربلا هستم ... حلال کنید.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
غیبته منا
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 فروردین1393 توسط خمول

برادرانی که این وصیت نامه را می خوانید؛ جمله ای شیخ طوسی دارند که می فرماید:

" غیبته منا "

یعنی سبب غیبت امام عصر عج الله تعالی فرجه ما هستیم!

اگر می خواهید که ایشان تشریف بیاورند و جهان را غرق عدل کنند؛

خود را آماده کنید؛

خود را بسازید ...



فرازی از وصیت نامه ی شهید محمد باقر شاهین




طبقه بندی: وصیت نامه، 
به مادر حسین خبر بدهید!
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 فروردین1393 توسط خمول

خواب دیدم خانمی بر مزاری نشسته و به شدت اشک می ریزه.

من رو که دید گفت: " من حضرت زهرا (س) هستم و این قبر حسین است به مادر حسین خبر بدهید! "

حسین عاشق و دلسوخته حضرت زهرا (س) بود.

شب میلاد حضرت زهرا (س) به دنیا اومد.

شب شهادت حضرت زهرا (س) هم ترکشی به پهلوش نشست و شهید شد ...


طلبه شهید سید محمد حسین انجوی امیری


کاملا با ربط: یا محول! حال مادر .... زینبت را شاد کن

صحنه را تحویل کن یارب که زینب مادریست




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نباید حرف امام زمین بمونه!
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 اسفند1392 توسط خمول

تازه از جبهه برگشته بود.

نشست پای سفره، تلوزیون سخنرانی امام رو پخش می کرد.

ناگهان قاشق رو انداخت و ایستاد!

گفتم: " چی شد؟ "

گفت: " نشنیدید. امام گفت جوون ها به جبهه برن!‏ "

گفتم: " حداقل غذاتو تموم کن! "

گفت: "  نه، نباید حرف امام زمین بمونه! "

برگشت جبهه ...


شهید محمد مهدی علیمحمدی




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
شرم می کنم ...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 اسفند1392 توسط خمول

می گفت:

" وقتی همسرم خوابه، از بالای سرش رد نمیشم.

همسر من سیده، شرم می کنم از بالای سر اولاد رسول الله (ص) رد بشم ... !!


شهید کمال ظل انوار



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
چادرت رو هم محکم بگیر!
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اسفند1392 توسط خمول

چهارده سالش بیشتر نبود. واسه اعزام به جبهه باید والدینش رضایت نامه می دادند.

پدرش چند سال پیش به رحمت خدا رفته بود.

رضایت نامه رو گذاشت جلوی مادرش.

" چه امضا بکنی، چه امضا نکنی من می رم!

اما اگه امضا نکنی من خیالم راحت نیست؛ شاید هم جنازه ام پیدا نشه! "

تو دل مادر آشوبی به پا شد، رضایت نامه رو امضا کرد ...


پسر از شدت شوق، سر به سر مادرش گذاشت ودست مادر رو بوسید وگفت:

" جنازه ام رو که آوردند، یه وقت خودت را گم نکنی؛ بی هوش نشی ها.

چادرت رو هم محکم بگیر! "




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
کسر نمودن حقوق ماهانه
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 بهمن1392 توسط خمول
بسمه تعالی

به: كارگزینی سپاه ساری

از: پاسدار عملیات ذبیح الله عالی

موضوع: كسر نمودن حقوق ماهیانه

محترماً به عرض می رسانم چون اینجانب دارای چهار هكتار زمین زراعتی آبی و خشكه می باشم و دارای درآمد زیاد می باشد و همین طور حقوق من زیاد می باشد.

لذا درخواست می نمایم كه در اسرع وقت از حقوق ماهیانه من حدود دو هزار تومان كسر نمائید.
خداوند همه ما را خدمتگزار اسلام و امام قرار بدهد.

آمین

ذبیح الله عالی

***

نامه یک شهید به دلیل زیاد بودن حقوقش!



طبقه بندی: نامه، 
شهوت
نوشته شده در تاریخ شنبه 19 بهمن1392 توسط خمول

شب عملیات با سید داشتم حرف می زدم.

یهو رفت کنار؛ رو به صحرا، پلاک شو در آورد انداخت تو صحرا!

داد زدم: " سید چیکار می کنی؟ الان شهید می شی، بعد جنازت بر نمی گرده؟! "

گفت: " دارم شهوت شهادت رو تو خودم می خشکونم. "

من که تعجب کردم، گفتم: " شهوت شهادت دیگه چه صیغه ایه؟ "

گفت: " الان داشتم فکر می کردم می رم شهید می شم. بعد برام یه مجلس خوب می گیرن!

خوشحال شدم.

ولی من دارم واسه خدا می رم میدون. اینا که به خاطر خدا نیست.

برای همین دارم شهوت شهادت رو می کُشم ... "


... هنوز هم جنازه ی سید بر نگشته.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
مثل اینکه حضرت زهرا اینجاست ...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 بهمن1392 توسط خمول
آخرین جلسه توجیهی.

آخر جلسه سردار بابایی یه جمله گفت که فضا عوض شد

گفت:

" مثل اینکه حضرت زهرا اینجاست، نگران نباشید ... "

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
قالب وبلاگ