خمول
سن عشق
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 تیر1393 توسط خمول

رزمنده ی ۱۴ ساله ای رو به اسارت گرفته بودند.

 

فرمانده ی عراقی وقتی اون رو دید و متوجه سنش شد،

پرسید: " مگه سن سربازی ۱۸ سال نیست؟ خمینی سن سربازی رو پایین آورده؟ "

 

نوجوون در جواب عراقی گفت: " نه، سن سربازی همون ۱۸ ساله، خمینی سن عشق رو پایین آورده... "




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
ماهی ها
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 خرداد1393 توسط خمول
پرسید: " ناهار چی داریم مادر؟ "

مادر گفت : " باقالی پلو با ماهی ... "

با خنده رو به مادر کرد و گفت: " ما امروز این ماهی ها را می خوریم و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند ... "

 

چند وقت بعد ...

عملیات والفجر 8 ...

توی اروند رود گم شد ...

و مادر ...

تا آخر عمرش ماهی نخورد ...




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
خداحافظ دنیا ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 اردیبهشت1393 توسط خمول
سال بعد از عملیات " والفجر مقدماتی "، از دل خاک فکه، پیکر شهیدی رو پیدا کردند که اعداد و حروف نقش بسته بر پلاکش زنگ زده بود ...
ولی تو جیب لباس خاکیش برگه ای بود کوچک، که نوشته هاش رو با کمی دقت می شد خوند:

بسمه تعالی

جنگ بالا گرفته است.
مجالی برای هیچ وصیتی نیست…

تا هنوز چند قطره خونی در بدن دارم، حدیثی از امام پنجم می نویسم:

به تو خیانت می کنند، تو مکن.
تو را تکذیب می کنند، آرام باش.
تو را می ستایند، فریب مخور.
تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن.
مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مشو.
همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش …
آنگاه از ما خواهی بود …

دیگر نایی در بدن ندارم؛
خداحافظ دنیا ...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  دست نوشته، 
غصه نخوری ها!
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 اردیبهشت1393 توسط خمول
جنازه ی پسرشون رو که آوردند

چيزی جز دو سه کيلو استخون نبود!


پدر سرشو بالا گرفت و گفت:


" حاج خانم غصه نخوری ها!

دقيقا وزن همون روزيه که خدا بهمون هديه دادش ... "


***

حلال کنید: واسه دیر آپ کردن و کم جواب دادن به نظرات

به شهدا ببخشیدم ...




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
صاحب اصلیش ...
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 فروردین1393 توسط خمول
فرزند دومم رو باردار بودم که سیدی نورانی رو به خواب دیدم.

بهم گفت: " فرزندت پسره، اسمش رو حسین بذار. "

و ادامه دادند ...

" ." ازش خوب نگهداری کنید که نزد شما امانته و به زودی به سوی ما بر می گرده

از قبلِ تولد حسین فهمیدم که خیلی زود باید این پسر رو به صاحب اصلیش برگردونم ...


من از دیار حبیب و غریب می آیم                                   ز شهر ناله و شیب خضیب می آیم

هنوز ناله مادر به گوش می آمد                                        ز شهر روضه و امن یجیب می آیم


نائب الزیاره همه ی عزیزان بودیم

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
آقا داره میاد
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 فروردین1393 توسط خمول

یکی از بچه های تخریب مجروح شده بود.

وقتی بچه های حمل مجروح اون رو می بردند، وسط راه گفت: " نگه دارید! چرا من رو دور می کنید؟ "

بچه ها پرسیدند: " داداش! تو رو از چی دور می کنیم؟ "

گفت: " آقا داره میاد و شما دارید من رو دور می کنید! چرا این کار رو می کنید؟ "

***

نوروز سر سفره ی ارباب هستیم                               سالی که نکوست از بهارش پیداست ...

با سلام

عازم کربلا هستم ... حلال کنید.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
غیبته منا
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 فروردین1393 توسط خمول

برادرانی که این وصیت نامه را می خوانید؛ جمله ای شیخ طوسی دارند که می فرماید:

" غیبته منا "

یعنی سبب غیبت امام عصر عج الله تعالی فرجه ما هستیم!

اگر می خواهید که ایشان تشریف بیاورند و جهان را غرق عدل کنند؛

خود را آماده کنید؛

خود را بسازید ...



فرازی از وصیت نامه ی شهید محمد باقر شاهین




طبقه بندی: وصیت نامه، 
به مادر حسین خبر بدهید!
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 فروردین1393 توسط خمول

خواب دیدم خانمی بر مزاری نشسته و به شدت اشک می ریزه.

من رو که دید گفت: " من حضرت زهرا (س) هستم و این قبر حسین است به مادر حسین خبر بدهید! "

حسین عاشق و دلسوخته حضرت زهرا (س) بود.

شب میلاد حضرت زهرا (س) به دنیا اومد.

شب شهادت حضرت زهرا (س) هم ترکشی به پهلوش نشست و شهید شد ...


طلبه شهید سید محمد حسین انجوی امیری


کاملا با ربط: یا محول! حال مادر .... زینبت را شاد کن

صحنه را تحویل کن یارب که زینب مادریست




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نباید حرف امام زمین بمونه!
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 اسفند1392 توسط خمول

تازه از جبهه برگشته بود.

نشست پای سفره، تلوزیون سخنرانی امام رو پخش می کرد.

ناگهان قاشق رو انداخت و ایستاد!

گفتم: " چی شد؟ "

گفت: " نشنیدید. امام گفت جوون ها به جبهه برن!‏ "

گفتم: " حداقل غذاتو تموم کن! "

گفت: "  نه، نباید حرف امام زمین بمونه! "

برگشت جبهه ...


شهید محمد مهدی علیمحمدی




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
شرم می کنم ...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 اسفند1392 توسط خمول

می گفت:

" وقتی همسرم خوابه، از بالای سرش رد نمیشم.

همسر من سیده، شرم می کنم از بالای سر اولاد رسول الله (ص) رد بشم ... !!


شهید کمال ظل انوار



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
قالب وبلاگ